|
ای کوه تو فرياد من امروز شنيدی درديست در اين سينه که همزاد جهان است
|
نفروخته خود را ز غمت باز خریدیم
آن خط غلامی که ندادیم دریدیم
در دست نداریم بجز خار ملامت
زان دامن گل کز چمن وصل نچیدیم
این راه نه راهیست عنان بازکش ای دل
دیدی که درین یک دو سه منزل چه کشیدیم
مانند سگ هرزه رو صید ندیده
بیهوده دویدیم و چه بیهود دویدیم
وحشی به فریب همه کس میروی از راه
بگذار که ما ساده دلی چون تو ندیدیم
دیشب سرآن کوچه قیامت کردم
کشتم همه را وای جنایت کردم
کشتم همه خاطره های نابت
خودرا زتوهّم تو راحت کردم
صدباردلم از تو وچشمت پرسید
فریادزدم به دل، اهانت کردم
همراه دلم قلم هوایی می شد
ای وای شکستمش، جسارت کردم
ازثانیه تاکون ومکان وملکوت
حتی زشب وکوچه شکایت کردم
هرآیینه ای حقیقتی بامن گفت
دیشب به رقیب خود حسادت کردم
امروز امید دگری دارد دل
هیهات نگویید خیانت کردم
ای کاش بگویم این را روزی
حالا به نبودن تو عادت کردم

بی تواین خون رزان راچه کنم
بعدازآن، بانگ اذان راچه کنم
آسمان کوچه ها خاکستریست
بی توباران خزان را چه کنم؟؟؟

حالت افسرده ای دارد دلم
قیل وقال مرده ای دارد دلم
بوی نمناک هزاران خاطره
خاک باران خورده ای دارد دلم

اینکه دلت واله وسرمستِ اوست
اینکه حصارتن تو دستِ اوست
داغ زند بر دل تنگم ولی
کاش نسوزد دل من دستِ دوست
.jpg)
موج به طوفان زنده است نازنین
ابر به باران زنده است نازنین
کاش که وصلت نرسد هیچ وقت !!!!!
عشق به هجران زنده است نازنین

فریاد که از پنجره امشب خبرآمد
دیوار صدازدکه کسی از سفر آمد
بازآ که تمام پله ها چشم به راهند
در زن که دلِ در زفغانت به درآمد

در کنج قفس پشت خمی دارد شیر
گردن به کمند ستمی دارد شیر
در چشم ترش سایه ای از جنگل دور
ای وای خدایا ، چه غمی دارد شیر
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور،
به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور
به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم میگیری ؛
به تبسم ، به تکلف ، به دل آرایی تو ...
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو
به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت،
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت،
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است،
در من انگار کسی در پی انکار من است ،
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است،
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگیش
میشود یک شبه پی برد به دلداد گی اش
یک نفر سبز ، چنان سبز ، که از سرسبزیش
میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش ،
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است ...
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست ؛
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟!
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست ؛
پس چرا رنگ تو با آینه این قدر یکی است؟!
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش ...
عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود،
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود ...
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است ،
و تماشاگه این خیل تماشا شده است؛
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی ...
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

بایه جمله چشمهایت راخرید تاکه گوشت دوستت دارم شنید
آرزوهایم همه بر بادرفت دلخوشیهایم زبام دل پرید
آخرازعشقت چه می گفتم کسی جمله ای دروصف این حالم ندید
دوستت دارم که حرف دل نبود تو نمی دانی چه ها این دل کشید
کارمن ازدوستت دارم گذشت بی تو گویی آخر کارم رسید
تو خدایم گشتی وتنها کسم آه حرفم را خدا هم نشنید
هرنگاهم حرف دل می زد ولی حرف دل باگوش دل باید شنید