|
ای کوه تو فرياد من امروز شنيدی درديست در اين سينه که همزاد جهان است
|

حالت افسرده ای دارد دلم
قیل وقال مرده ای دارد دلم
بوی نمناک هزاران خاطره
خاک باران خورده ای دارد دلم

اینکه دلت واله وسرمستِ اوست
اینکه حصارتن تو دستِ اوست
داغ زند بر دل تنگم ولی
کاش نسوزد دل من دستِ دوست
.jpg)
موج به طوفان زنده است نازنین
ابر به باران زنده است نازنین
کاش که وصلت نرسد هیچ وقت !!!!!
عشق به هجران زنده است نازنین

فریاد که از پنجره امشب خبرآمد
دیوار صدازدکه کسی از سفر آمد
بازآ که تمام پله ها چشم به راهند
در زن که دلِ در زفغانت به درآمد

در کنج قفس پشت خمی دارد شیر
گردن به کمند ستمی دارد شیر
در چشم ترش سایه ای از جنگل دور
ای وای خدایا ، چه غمی دارد شیر
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور،
به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور
به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم میگیری ؛
به تبسم ، به تکلف ، به دل آرایی تو ...
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو
به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت،
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت،
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است،
در من انگار کسی در پی انکار من است ،
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است،
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگیش
میشود یک شبه پی برد به دلداد گی اش
یک نفر سبز ، چنان سبز ، که از سرسبزیش
میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش ،
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است ...
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست ؛
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟!
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست ؛
پس چرا رنگ تو با آینه این قدر یکی است؟!
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش ...
عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود،
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود ...
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است ،
و تماشاگه این خیل تماشا شده است؛
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی ...
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

بایه جمله چشمهایت راخرید تاکه گوشت دوستت دارم شنید
آرزوهایم همه بر بادرفت دلخوشیهایم زبام دل پرید
آخرازعشقت چه می گفتم کسی جمله ای دروصف این حالم ندید
دوستت دارم که حرف دل نبود تو نمی دانی چه ها این دل کشید
کارمن ازدوستت دارم گذشت بی تو گویی آخر کارم رسید
تو خدایم گشتی وتنها کسم آه حرفم را خدا هم نشنید
هرنگاهم حرف دل می زد ولی حرف دل باگوش دل باید شنید

تاكي اينگونه عذابم مي دهي
راحتم كن كي جوابم مي دهي
چون رسم پيشت زخود دورم كني
كودكي گشتم كه تابم مي دهي
يك شبي نوبت به ما هم مي رسد
يك شبي رونق به خوابم مي دهي
دست من برقايق عشقت چرا؟
دردل طوفان برآبم مي دهي
من خمارچشم مخمورتوام
ازنگاهت كي شرابم مي دهي
همچومنصور ازغمت شيدا شدم
اي خداپس كي طنابم مي دهي؟

گفتي به دلت جاي ندارم اي دوست رفتي و دل از تو برندارم اي دوست
با چشم تو وقلب خود عهدي بستم پابند همان قول وقرارم اي دوست
من منتظرت نشسته در پشت همان ديوار بلند انتظارم اي دوست
يك لحظه به چشم تو نگاهي كردم يك عمربه اين عشق دچارم اي دوست
بي خانه و بي وطن دراين غربت سرد آواره اين شهر وديارم اي دوست
بعدازتو شب وثانيه ها دشمن من غم شد همه دار وندارم اي دوست
هرلحظه به سازي ونوايي دلخوش بازيچه دست روزگارم اي دوست
بر مزرعه خشك و غريب دل خود بگذار كمي باز ببارم اي دوست
يك بار زشادي و وصال وزاميد بگذار كمي غزل بكارم اي دوست
يك بار بيا به زندگي معنا ده يك بار بگو كه با تو يارم اي دوست
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان ِ باز بستهست
در ِ تنگ ِ قفس بازست و افسوس
که بال ِ مرغ ِ آوازم شکستهست
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم میگدازد
خیال ِ ناشناسی آشنا رنگ
گهی میسوزدم گه مینوازد
گهی در خاطرم ميجوشد این وهم
ز رنگ آمیزی ِ غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین ِ اندوه
فغانی گرم و خون آلود و پردرد
فرو میپیچیدم در سینهی تنگ
چو فریاد ِ یکی دیوانهي گنگ
که میکوبد سر ِ شوریده بر سنگ
سر شکی تلخ و شور از چشمه ی دل
نهان در سینه میجوشد شب و روز
چنان مار ِ گرفتاری که ریزد
شرنگ ِ خشمش از نیش ِ جگر سوز
پریشان سایهای آشفته آهنگ
ز مغزم میتراود گیج و گمراه
چو روح ِ خوابگردی مات و مدهوش
که بیسامان به ره افتد شبانگاه
درون ِ سینهام دردیست خون بار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته، دردی گریه آلود ...
نمی دانم چه میخواهم بگویم